من مهدی بن علیرضا بن ملا محمد علی بن محمد طاهر متولد 1360/11/22 با کنیه عجیب و غریب قرمزکن هستم. چون توی دزفول قدیم فامیل هر کسی رو از طریق شغلش میذاشتن، یحتمل آبا و اجداد من هم رنگرز بودن و با توجه به علاقه وافرشون به رنگ قرمز تصمیم گرفتن قرمزکن رو به عنوان فامیل انتخاب کنن، دلیل منطقی اینکارو خدا داند و بس.

از بچگی و از بدو تولد خیلی فضول بودم طوری که همیشه یه جای بدنم زخم بود، الان به اینجور آدمها چی میگن؟؟ هیچی نمیگن ...میگن تو ذاتشونه ولی زمون ما که فرهنگستان لغت کشف نشده بود بهمون میگفتن فضول، جانور، پررو، زبون دراز و از این جور لغات.


توی دبستان، راهنمایی، دبیرستان همیشه آخرین نیمکت مدرسه مال من و از ته کلاس مسئولیت بهم ریختن کلاس را به نحو احسن اجرا میکردم. تا زمانی که کامپیوتر نخریده بودم علاوه بر فضولی درس هم میخوندم ولی چشمتون روز بد نبینه تا کامپیوتر خریدم یه سقوط آزاد به انتهای جدول بچه درس خون ها داشتم بطوری که حتی بعضی موقع میرفتم توی لیست بچه تنبل ها.خب چکار کنم اون موقع امکانات نبود دیگه، ندید بدید شده بودیم، خودمو گم کردم.

بعد از دوران کامپیوتر بازی با فشار بیش از حد خانواده و فروختن و قایم کردن کامپیوتر بعد از سه سال پشت کنکور بودن بالاخره موفق شدم دانشگاه آزاد اراک توی رشته کامپیوتر- نرم افزار قبول بشم و امتی رو از دست خودم راحت کنم.

تا دانشگاه قبول شدم پدرم از خوشحالی فوت کرد(خدا رحمتش کنه)، دو ترم بعد خالم فوت کرد(خدا رحمتش کنه)، من هم دیدم اینجوری اگر بخوام درس بخونم همه از خوشحالی فوت میکنن اینجوری شد که دوباره زدم به رگ بیخیالی و درس نخوندن. طوری شد که موفق شدم فیزیک 2 رو بعد از 5 بار گرفتن و ریاضی 2 رو بعد از 4 بار گرفتن پاس کنم. با هر بدبختی بود دانشگاه را بجای 4 سال 5 ساله تموم کردم و موفق شدم درجه پیرمرد دانشگاه رو به خودم اختصاص بدم. 

یک ترم قبل از فارغ التحصیل شدم نزدیک یک سالی توی کارخانه آلومینیوم اراک کار کردم، توی همین یه مدتی که بطور مجانی کار میکردم یه کتاب به اسم برنامه نویسی چند لایه ای در جاوا از خودم نوشتم(جدیدا به این جور کارا میگن تالیف) که چون هیچ سابقه ای نداشتم چاپ نشد. موند رو دستم !! بعدش نمیدونم چی شد استعفا دادم اومدم اهواز به مدت یکسال توی خونه کار کردم.(آشپزی، سبزی خوردکنی، اتو کشی، متراژ خیابون و....) . بعدش توی آزمون بانک قرض الحسنه مهر ایران شانسی شانسی , همین جوری یهویی قبول شدم سه ماه کار کردم، با رئیس بزرگ سر دو روز مرخصی دعوام شد، دوباره رفتم خونه نشستم.


 توی این مدت خونه نشینی از شدت بیکار تونستم یه کتاب به اسم آموزش ASP.NET 3.5 را ترجمه کنم، که انتشارات ناقوس هم چاپش کرد.


بعد از یه مدت با پیگری مسئولین بانک دوباره برگشتم سر کار. 9 ماهی کار کردم که توی آزمون بانک ملی شرکت کردم. خدا رو شکر از بس درسم خوب بود قبول نشدم و همچنان توی همون بانک کار میکردم و کار میکردم تا یه روز از بانک ملی زنگ زدن گفتن آقا... شما توی نفرات ذخیره نفر دویستم شدی اگر دوست داری پاشو بیا مصاحبه. رفتم مصاحبه و قبول شدم.
الان هم در حال حاضر شش سالی هست که توی بخش کارپردازی و انفوماتیک و آموزش بانک ملی اهواز دارم کار میکنم و جون میکنم.
توی سه سال اول که اینجا بودم تونستم یه کتاب دیگه به اسم آموزش JavaServer Faces را ترجمه کنم که بازم انتشارات ناقوس اونو چاپ کرد.


 توی این مدت توی بانک ملی هم یه مشت برنامه با جاوا برای بانک نوشتم که ملت دارن استفاده میکنن. اما متاسفانه توی بانک ملی، این کار هیچ ارزشی برای کسی نداره (شاید این جمعه بیاید...).
الان هم که دارید این صفحه میخونید رفتم توی کار کیک پزی و شربت سازی.
باید رفت....... و باز باید رفت........ باید رفت و پشت سر رو هم نگاه نکرد........ سر راه پلها رو هم خراب کرد که نتونست برگشت....... 
و السلام
اینو یادم رفت بگم یه دوره هم کلاس دف رفتم، هر از چند گاهی یه تق و توقی میکنم.

این آدرس ایمیلمه : ghermezkon@gmail.com
این آدرس فیس بوکمه : facebook.com/ghermezkon
این شماره موبایلمه : 9302-306-0916

با تشکر